اميدوارم سال جديد براي همه سال خوبي باشه
گلهای خانه تو را می شناسند و با طنین خوش گام تو آشنایند
وقتی به سر وقتشان می روی، وقتی که با ناز
دستی به روی سر و گوششان می کشی یا آبشان می دهی
هم ساقه های بنفشه با احترام و تواضع، سر در گریبان فرو می برند
هم حسن یوسف، تمام جمال خودش را نشان می دهد
هم شمعدانی، با مهربانی دستی برایت تکان می دهد
حتی گل کاغذی، با گام موسیقی خنده هایت، در دفتر شعر من می شکوفد
زنده ياد: قیصر امین پور
يه وجب خاک مال من، هرچی ميکارم مال من
ترانهسرا: شهیار قنبری
تو فکر یک سقف ام
یک سقف بیروزن، یک سقف پابرجا، محکمتر از آهن!
سقفی که تنپوش هراس ما باشه، و سردی شبها لباس ما باشه.
سقفی اندازهی قلب من و تو، واسه لمس تپش دلواپسی،
برای شرم لطیف آینهها، واسه پیچیدن بوی اطلسی.
زیر این سقف با تو از گل، از شب و ستاره میگم،
از تو و از خواستن تو، میگم و دوباره میگم؛
زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه میگیرم،
گم میشم تو معنی تو، معنی تازه میگیرم.
سقفمون، افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه،
یه افق، یه بینهایت، کمترین فاصلهمونه!تو فکر یک سقف ام
یک سقف رویایی، سقفی برای ما، حتا مقوایی؛
تو فکر یک سقف ام
یک سقف بیروزن، سقفی برای عشق، برای تو با من!
سقفی اندازهی قلب من و تو، واسه لمس تپش دلواپسی،
برای شرم لطیف آینهها، واسه پیچیدن بوی اطلسی.
زیر این سقف، اگه باشه، میپیچه عطر تن تو،
لختی پنجرههاشو میپوشونه پیرهن تو!
زیر این سقف خوب ئه عطر خودفراموشی بپاشیم،
آخر قصه بخوابیم، اول ترانه پا شیم!
سقفمون، افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه،
یه افق، یه بینهایت، کمترین فاصلهمونه!ایرج جنتی عطایی و زندهیاد فرهاد مهراد
تولد و مرگ دو سر خطي به نام زندگي هستند، يكي آغاز مي كند
و ديگري پايان مي بخشد، تعيين طول اين خط از اراده انسان خارج است
و با شروع حركت روياين خط، گريزي از نزديك شدن به پايان آن نيست،
اما جدي بودن موضوع مرگ دليلي بر آن نيست كه انسان در طول حياتش،
جذابيت و زيبايي هاي زندگي را فراموش كند و ذهن خود را به جاي
"بهتر زيستن" درگير "چگونه مردن" سازد.
يه پنجره، يه خيابون، يه نگاه، يه رهگذر
تو خم کوچهی خلوت، يه صدای زودگذر
پردهای سفيد و گلدار، که حجاب چشم خونهست
واسه گلدونای خالی، چشم براه گل پونهست
يه صدا از ته چاه، پر زخم حنجره
مثه آواز قناری، توی گوش پنجره
تو غروب سرد کوچه، حس گرم رهگذر
مثه خورشيد طلايی، تو خروس خون سحر
رهگذر، سالای دور، عادتِ پنجره بود
اوج پرواز يه روح، از توی پنجره بود
پنجره خسته شده، قصهی شب زنده شده
صدای هميشه سبزش، خالی از خنده شده
ديگه اون عابر قصه، تو کوچه نمیخونه
يه نگاه يه خاطره، رو پنجره جا میمونه
يه پنجره يه خيابون، بی صدای رهگذر
تو خم کوچهی خلوت، هر چی بود رفته سفر