تبليغاتX
یادداشتهای شخصی

شب، تار

شب، بيدار

شب، سرشار است.

زيباتر شبي براي مردن.

 

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجري به من دهد.


شب، سراسر شب، يك سر

ازحماسه درياي بهانه جو

بيخواب مانده است.

 

درياي خالي

درياي بي نوا ...


جنگل سالخورده به سنگيني نفسي كشيد و جنبشي كرد

و مرغي كه از كرانه ماسه پوشيده پر كشيده بود

غريو كشان به تالاب تيره گون در نشست.

تالاب تاريك

سبك از خواب بر آمد

و با لالاي بي سكون درياي بيهوده

باز

به خوابي بي رؤيا فرو شد...


جنگل با ناله و حماسه بيگانه است

و زخم تر را

با لعاب سبز خزه

فرو مي پوشد.

 

حماسه دريا

از وحشت سكون و سكوت است.


شب تار است

شب بيمار ست

از غريو درياي وحشت زده بيدار است

شب از سايه ها و غريو دريا سر شار است،

 زيبا تر شبي براي دوست داشتن.

 

با چشمان تو

 مرا

به الماس ستاره هاي نيازي نيست،

با آسمان

بگو.

                                                  زنده ياد: احمد شاملو

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:50 توسط آریا |


طبق نوشته مورخان يوناني پول رسمي ايران (سكه داريك) دو هزار و پانصد

سال قدمت دارد. داريوش بزرگ در ديماه (ژانويه) دستور ضرب اين سكه ها را

صادر كرده بود. سكه هاي داريك (گرفته شده از نام داريوش) تا پايان دوره

هخامنشيان رايج بود و وزني تقريبا يكسان داشتند و از اين لحاظ ايران را

سرآمد ساير ملل ميدانند.

نقش تصوير شاه يا رئيس كشور بر يك طرف سكه از زمان داريوش مرسوم شد

و بسياري از كشورها نام پول ملي را از اسامي تاريخي و يا ريشه دار گرفته اند،

مثل ساماني (سامانيان) كه واحد پول تاجيكستان است. ولي نام پول ملي ما ،

ريال از اسپانياست.

چرا ما نبايد پول ملي خود را با نام باستانيش دارا يا داريك بازگردانيم؟ واقعا چرا؟


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 18:17 توسط آریا |

 

بر لب آب روان کشته لب تشنه که دیده!؟

 

تسلیت.

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 23:3 توسط آریا |

با نگاهی به خودم

همه را می نگرم

همه چیز و همه کس

همگی چشمه ای از عشق و سرود

و حقیقت که چه بی پرده و ساده

مرا می نگرد.

درس اول اینجاست:

عشق با خورشید است

و صداقت با آب

استواری با کوه

ساده بودن با خاک

ساده می آموزم

من امید از پرواز

زندگی از لبخند

مهر را از باران

بی ریایی از برف

هر چه اینجا با ماست

همگی راهنمای دل ماست

ساده می آموزند

که چرا ما باید

همه را دوست بداریم

و عاشق باشیم
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 16:7 توسط آریا |

دراین خزان

خزان تباهی

دو قطره باران چه قدر زیبا بود ؟

اگر کنار یک درخت و دو بلبل

کسی نمی رنجید

کنار کوچه پر از خانه های جهنم وار

درون کوچه پسر بچه ایی نمی لرزید

درون خیابان خالی از مردم

دو پیرمرد و دو بانوی چرک صورت

برای زمستان خود نمی گریید

دو قطره باران چه قدر زیبا بود؟

                    ...

ولی چه حیف

درون کوچه پر از روزنامه های خیس

نه سایه بان دو اشک روی گونه های خیس

دوباره این قط قطرهای لعنتی

دوباره خواب شد آرزو

بروی دانه های گیس


+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 17:53 توسط آریا |